تبليغاتX
تذكره
 
<<دین و زندگی>>
 
چند وقتی می شد که دیگر نمی توانست مثل سابق پیش دوستانش باشد. کمتر به آنها سر می زد. به عبارت درست تر وقت این کار را نداشت. از یک طرف دانشگاه قبول شده بود و صبح ها باید سر کلاس ها حاضر می شد. عصرها هم باید سر کار موقتی که گرفته بود، می رفت. درآمد قبلی کفاف زندگی اش را نمی داد، چه حالا که متاهل هم شده بود. از طرف دیگر او بود و زندگی در ((عصر جدید)). انواع تکنولوژی ها که هر روز برای راحتی اش وارد زندگی اش می کرد، وقت دیگری برایش باقی نمی گذاشت. – و صد البته وبلاگش را هم باید چند روز یک بار به روز می کرد!- .... از آن طرف هم دوستانش از این ((سبک زندگی)) خسته شده بودند. از این غروب تا آن غروب سرزدن تنها دوست واقعی و رسیدگی اش- بی هیچ حرف زدنی- برایشان خوشایند نبود... تا اینکه غروب یک روز پاییزی همه متفق القول تصمیمی گرفتند و قرار شد فردا صبح زود، عملی اش کنند....
...صبح با صدای وحشتناکی از خواب بیدارشد. در آغل شکسته شده بود... حیوانات را می دید که همه با هم با سرعت به طرف ((طبیعت وحشی)) می دویدند...و همه با هم فریاد می زدند: ما ما...ما ما... یعنی، ((حسنک)) ما که رفتیم!

  نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 15:13  توسط نيما  | 
لوازم آرايشي و بهداشتي، لوازم خانگي، مواد خوراکي و... عکسش در خيلي از مجلات چاپ مي شد. چشم هايي سياه و درشت، پوستي سفيد، قدي کشيده. چهره اش ديگر براي خيلي ها آشنا بود. گزينه ي مطمئني هم براي شرکت ها بود. يک منفعت دو جانبه. اين اواخر حتي يکبار هم در تبليغات تلويزيون شرکت کرده بود. تا اينکه... حادثه وحشتناک بود. چند ماهي در بيمارستان خوابيده بود. دست و سرش خيلي آسيب ديده بود و البته صورتش... خانه نشيني برايش سخت بود. از اين وضع خسته شده بود... تا اينکه فکري به خاطرش رسيد....
دم در خانه اي در گوشه ي شهر که زمان کار سابقش آشنا شده بود، ايستاده بود.... دودل بود که برود يا نه؟ تصميمي که گرفته بود، درست بود يا نه؟ سرانجام زنگ در را زد و وارد خانه شد. تصميمش همان بود. تنش را فروخته بود...


***


هميشه از يک مسير خاصي مي رفت و برمي گشت. کار هر روزش بود. روز تعطيل و غير تعطيل نداشت. از بس که منظم بود و رفتارش يکسان، کارهايش براي همه عادي بود. مردم فقط گهگداري براي چند ثانيه به او نگاه مي کردند. سال هاي سال بي هيچ غر زدن و کم کاري اي کارش تنها همين بود.... تا اينکه روزي رسيد که از مسير هميشگي نگذشته بود. تا ظهر همه از موضوع باخبر شده بودند... هر کسي نظري مي داد و حرفي مي زد... پيشنهاد آخري از همه بهتر به نظر مي رسيد: قديمي شده. بايد دورش انداخت و يک شماطه دار جديدش را خريد!


***


آقاي وحيدي پنج سالي مي شد که معلم دبيرستان بود. اما اين چند ماهي که از سال تحصيلي جديد گذشته بود، با بقيه ي سال هاي تدريسش فرق داشت. فرهاد شاگرد زرنگ کلاس و مدرسه بود. اما معلوم نبود که چرا آبش با آقاي وحيدي در يک جو نمي رفت. هميشه سر کلاس با هم بحث داشتند، سر مسائل درسي و غير درسي. بحث که نه،بيشتر به داد و فرياد مي مانست. بعضي وقت ها که صداشان خيلي بالا مي گرفت، مدير و معاونان مدرسه دخالت مي کردند. مي خواستند کلاس آقاي وحيدي يا فرهاد را جدا کند، اما آقاي وحيدي مخالفت مي کرد... يک روز در زنگ تفريح از دفتر مدرسه آقاي وحيدي توجه اش به سمت تير دروازه رفت. بچه ها از تير دروازه بالا رفته بودند. نزديک آمد تا به آنها تذکر دهد. اما ناگهان تير دروازه به زمين پرت شد. آقاي وحيدي خودش را به طرفش پرت کرد. تير به پشت آقاي وحيدي خورد و سرش به زمين سيماني. خون همه جا پخش شده بود. فرهاد که زير تير ايستاده بود،نجات پيدا کرده بود. آقاي وحيدي مرده بود...
...يک سالي مي شد که او را اينجا آورده بودند. گاهي ناگهان شيشه ها را مي شکست، گاهي به پرستارها حمله مي کرد، اما اکثرا ساکت گوشه اي مي نشست... و ساعت ها به مرداني با کت و شلوار سياه- از همان کت و شلواري که آقاي وحيدي هميشه به تن مي کرد- خيره مي شد....


  نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 10:14  توسط نيما  | 
تا آنجا که به خدا مربوط می شود، همه جور نعمتی در اختیارمان قرار داده و نعمت را بر ما تمام کرده. به عنوان مثال همه جور میوه ای در کشور یافت می شود. آمار دقیقی در این باره ندارم، ولی کمتر میوه ای است که در چهار گوشه ی ایران به بار نیاید.
اما آنچه که به ما برمی گردد: متاسفانه ما نتوانسته ایم قدر این نعمت ها را بدانیم و درست مصرفشان کنیم. از آن کشاورز بگیرید تا مصرف کننده.

نمی دانم مشکل از کجاست و یا اصلا اولین بار از کجا شروع شد که کار کشاورزانمان به اینجا کشیده. کجا؟ کشاورز میوه را فقط دوست دارد به هر قیمت و هر کلکی که شده به فروش برساند. همین برایش مهم است. نمونه بیاورم: شاید شما هم دیده باشید که در گونی های سیب زمینی و خیار گوشه های گونی از میوه های درشت و وسط گونی میوه های ریز و خراب پر شده. راه حل کشاورز ما استفاده از لوله پولیکای نمره ی بالا است! یا مرکبات؛ کشاورزان. در سبد های پرتقال و نارنگی در روی سبد محصول درشت می گذارد و زیر آن میوه های نامرعوب و پوسیده و حتی محصولی دیگر! از سبزیجات و نحوه ی کشت آن شاید شما بهتر بدانید که با چه آبی آبیاری می شود. چرا اینقدر وضعمان اینجوری شده؟ بحث اسلامیت به کنار!! بحث وجدان و انصاف و انسانیت چه می شود؟ بعدا همین کشاورز می آید از واردات محصولات مشابه گله می کند. خب، چرا باید گله کند؟ مردم حق دارند جنسی که بهتر است را تهیه کنند. محصولی که سرو ته اش یکی باشد. مگر چند بار باید یک اشتباهی را تکرار کنند؟- می دانم و می دانید که محصول خارجی نسبت به محصولات ما بی کیفیت تر و بی مزه تر (واقعا بی مزه تر) است، اما چه کنیم که آنها نتیجه ی صداقت شان را می بینند-
پی نوشت: بهانه ی اینکه در این پست از میوه و سبزیجات نوشتم، رفتن به میدان میوه و تره بار بود. کافی است یکبار به این جور جاها و یا مزارع کشاورزی بروید تا بیشتر افسوس قدر ندانستن و اسراف هایی که در اینجور جاها می شود را بخورید. وضع ما در سایر موارد مثل لوازم خانگی ایرانی، پوشاک ایرانی، مواد غذایی و خوراکی، طبیعت ایران و...بهتر نیست. تقلب و کم فروشی به طرز تاسف برانگیزی زیاد شده و همین طور هم در حال زیاد شدن است.

و من همچنان مانده ام که اولین بار مشکل چطور و کی به وجود آمده؟

  نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 7:49  توسط نيما  | 
خوابیده بودم... آهویی مظلوم نشسته بود...آمدی، ضامنش شدی... ((و من دیدمت))...
...
بیدار شدم، رفته بودی... دیگر ندیمت، فراموشت هم کردم!

***
کاش دوباره بخوابم! کاش دوباره برگردم! کاش دوباره برگردی!
پی نوشت: واقعی بود.

  نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 6:49  توسط نيما  | 
• پدرها دوست دارند که دوربرشان همیشه شلوغ باشد. از جمع شدن بچه ها و فامیل خوششان می آید. چیزهایی که درباره ی تنهایی و خلاصی از دست سر و صدا و آرامش می گویند، واقعیت ندارد!
• پدرها دختر ها را از پسرها بیشتر دوست دارند. حرف هایی که پدرها درباره ی به یک اندازه دوست داشتن فرزندانشان می زنند، را باور نکنید. پدر ها دخترشان را بیشتر دوست دارند، شک نکنید! برای اینکه بیشتر متوجه این جمله شوید کافی است رفتار پدری که دختر ندارد، را در برخورد با دختر یکی از فامیل ها و یا هر دختر دیگری که پدر با او رو به رو می شود، زیر نظر داشته باشید.
• پدرها کل کل با پسرشان را دوست دارند یا بهتر بگویم، از این کار بدشان نمی آید. پسری که دیر به خانه می آید و با عتاب پدر روبه رو می شود می تواند چند کلامی با پدر جروبحث کند! پدر از اینکه پسر تا دیر وقت بیرون هست چندان ناراضی نیست و حتی این را نشانه ی بزرگی پسر می شمارد.
• پدرها از اینکه پسرشان مدام درخواست سوئیچ ماشین منزل را می کنند چندان ناراضی نیستند. پسر می تواند به بهانه ی خرید نان و آب ماشین پدر را طلب کند، اگر چه پدرها با اینکه نشان می دهند راضی به دادن ماشین نیستند ولی واقعیت چیز دیگری است و در ته دلشان از چنین پسری راضی اند. برای رضایت بیشتر پدر ، پسر می تواند ماشین را به درو دیوار هم بزند! -نترسید، پدرها آنقدر که نشان می دهند ناراحت نمی شوند-
تبصره: این بند در ارتباط با دختران هم صدق می کند و حتی موجب رضایت بیشتر پدران هم می شود.
• پدرها از جر و بحث با خانم خانه خوششان می آید. بهتر است از هرگونه دخالت در این بحث ها پرهیز شود. حتی می توانیم در این مواقع کاملا بی تفاوت باشیم، چون تا فردای این بحث ها همه چیز به وضع عادیش برمی گردد .
• پدرها از اینکه دست پر به خانه برگردند لذت می برند. در صورت تماس با خانه و اینکه چیزی در خانه لازم هست یا نه، حتما سفارش خریدی به پدر داده شود، حتی اگر آن وسیله در خانه موجود باشد. هر چه قدر هم سفارشات زیاد باشد، اشکالی ندارد!
• پدرها از بحث سیاسی با فرزندان و اهل خانه خوششان نمی آید. حتی المقدور بحث سیاسی ای در خانه صورت نگیرد، به خصوص که پدر و فرزند از دو حزب مخالف حمایت کنند. پدر در این موارد فقط دیدگاه خود را درست می داند ولاغیر. اگر احیانا طرفین بخواهند بحث را بیشتر کش دهند، پدر با پیش کشیدن بحث تجربه و پاره کردن پیراهن های بیشتر بحث را با دلخوری پایان می دهد.
• پدرها دوست دارند که گه گداری به بهانه ی های مختلف داد و فریادی راه بیندازند. این کار شاید به علت آن باشد که پدر بخواهد بعضی چیزها را به بعضی ها ثابت کند! حتی می توان برای افزایش و کامل شدن حس پدر، طوری رفتار کنیم که مراتب شکل گیری کامل تر این احساس را در پدر فراهم کنیم.
• پدرها به هیچ وجه از ماندن در خانه راضی نیستند و حرف هایی که درباره استراحت در منزل می زنند، واقعیت ندارد. پدرها از اینکه خسته به خانه برسند و با این حال باز هم کاری بر گردنش بگذاریم، ناراحت نمی شوند. از تلاشی که برای رفاه خانواده انجام می دهند- ولو با خسته شدن خودشان- احساس خرسندی و آرامش می کنند.
• ...

  نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 7:15  توسط نيما  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM